<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[پرسی کلاب - مطالب خواندنی از سراسر وب]]></title>
		<link>http://www.persiclub.com/</link>
		<description><![CDATA[پرسی کلاب - http://www.persiclub.com]]></description>
		<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 13:53:09 +0330</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[شعار]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12888</link>
			<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 04:45:09 +0330</pubDate>
			<dc:creator>Dr.inmanam</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12888</guid>
			<description><![CDATA[وقتی به راحتی شعار می دهیم که آدمها آزادند تا مطابق اراده و میل خود بیندیشند، باید کمی تامل کنیم! شاید در بیابان لم یزرع عقلانیت مدرن، به یک لنگه کفش بسنده کرده ایم و باید توجه کرد لنگه کفش کهنه درفش کاویانی نیست.<br />
 <br />
فکر می کنید وقتی آدمها شعار مبهم آزادی اندیشه را سر می دهند در واقع کسی افکار آنها را با روشی عجیب از درون قفس جمجمه و مغزشان خوانده و محدود کرده؟<br />
خیر قصه این نبوده!<br />
 <br />
مطمئنن آنها که]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[وقتی به راحتی شعار می دهیم که آدمها آزادند تا مطابق اراده و میل خود بیندیشند، باید کمی تامل کنیم! شاید در بیابان لم یزرع عقلانیت مدرن، به یک لنگه کفش بسنده کرده ایم و باید توجه کرد لنگه کفش کهنه درفش کاویانی نیست.<br />
 <br />
فکر می کنید وقتی آدمها شعار مبهم آزادی اندیشه را سر می دهند در واقع کسی افکار آنها را با روشی عجیب از درون قفس جمجمه و مغزشان خوانده و محدود کرده؟<br />
خیر قصه این نبوده!<br />
 <br />
مطمئنن آنها که]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[توطئه]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12886</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 03:02:16 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12886</guid>
			<description><![CDATA[&amp;nbsp;<br />
دوستی شوخی سرد آدمهاستبـازی شیـرین گـرگم به هـواست<br />
واســه کــشـتـن غـرور مـن و تـودوسـتـی، تـوطـئـه ثـانـیـه‌هاست<br />
<br />
خــود را بـه کـه بـسپارموقتی که دلم تنگ استپــیــدا نـکـنــم هــمــدلدلها همه از سنگ استگـویـا کـه&amp;nbsp; در ایــن &amp;nbsp;وادیاز عشق نشانی نیستگـر هـست یکی عاشقآلـوده به صـد رنـگ است <br />
<br />
<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/69" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[&amp;nbsp;<br />
دوستی شوخی سرد آدمهاستبـازی شیـرین گـرگم به هـواست<br />
واســه کــشـتـن غـرور مـن و تـودوسـتـی، تـوطـئـه ثـانـیـه‌هاست<br />
<br />
خــود را بـه کـه بـسپارموقتی که دلم تنگ استپــیــدا نـکـنــم هــمــدلدلها همه از سنگ استگـویـا کـه&amp;nbsp; در ایــن &amp;nbsp;وادیاز عشق نشانی نیستگـر هـست یکی عاشقآلـوده به صـد رنـگ است <br />
<br />
<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/69" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شعله!]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12885</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 01:29:30 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12885</guid>
			<description><![CDATA[آمد و اتش به جانم کرد و رفتبا محبت امتحانم کرد و رفتامد و بنشست و اشوبی به پادر میان دودمانم کرد و رفتامد و روئی گشود و شد نهاننام خود ورد زبانم کرد و رفتامد و او دود شد من شعله ایدر وجود خود نهانم کرد و رفتامد و برقی شد و جانم بسوختاتشین تر این بیانم کرد و رفتامد و ائینه گردانم بشدطوطی بی همزبانم کرد و رفتامد و قفل از دهانم برگشودچشمه اب روانم کرد و رفتامد و تیری زد و شد ناپدیدهمچنان صیدی نشانم کردو رفتامدو چون افتی در من فتاد سر به سوی اسمانم کرد و رفت<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/64" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آمد و اتش به جانم کرد و رفتبا محبت امتحانم کرد و رفتامد و بنشست و اشوبی به پادر میان دودمانم کرد و رفتامد و روئی گشود و شد نهاننام خود ورد زبانم کرد و رفتامد و او دود شد من شعله ایدر وجود خود نهانم کرد و رفتامد و برقی شد و جانم بسوختاتشین تر این بیانم کرد و رفتامد و ائینه گردانم بشدطوطی بی همزبانم کرد و رفتامد و قفل از دهانم برگشودچشمه اب روانم کرد و رفتامد و تیری زد و شد ناپدیدهمچنان صیدی نشانم کردو رفتامدو چون افتی در من فتاد سر به سوی اسمانم کرد و رفت<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/64" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[قدرت عشق]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12884</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 01:29:30 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12884</guid>
			<description><![CDATA[این قدرت درواقع، نیرویی را در شما برمی‌انگیزد که می‌تواند به عنوان بزرگترین قدرت وجودی شما عمل کند. به گونه‌ای که وقتی آن را بکارمی‌گیرید، همه آشفتگی‌ها و همه منفی‌دیدن‌ها را ازمیان می‌برد. و آنچنان پایدار و تمام‌نشدنی است که هیچ نوع منفی‌گرایی و فرد‌گرایی، قدرت نمود و ظهورنمی‌یابد.به عبارتی، هرموقعیت و اتفاق منفی درزندگی شما، دربرابر این قدرت نامحدود و سرشار از زیبایی، مهرو محبت و انسانیتی بسیارعمیق و غنی، امکان ایستادگی ندارد و به سادگی ازبین می‌رود و کمرنگ می‌شود.نکته اینجاست که خاصیت این نیرو همچون معنا و ذات وجودی‌اش، این است که هرچه بیشتر بکارگرفته می‌شود؛ قدرتمند‌تر و اصیل‌تر می‌شود.این قدرت، همان نیروی عشق است که وقتی فوران می‌کند شکوفه‌های زیبای آن به پهنایی غیرقابل تصور، زمان ومکان را درمی‌نوردد و به زندگی با همه سختی‌ها، مرارت‌ها، نامردمی‌ها، منفعت‌جویی‌ها و خودگرایی‌ها معنا و لطافت انسانی می‌بخشد.به قول ارد بزرگ : عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند . پس تردید نکنیم و این نیرو را درخود کشف کنیم و آن را آگاهانه با تمرین‌های مختلف بارور سازیم. از هرفرصتی استفاده کنیم و با جاری کردن آن در درون و خارج از خودمان، آثار گرانبهایش- که قابل مقایسه با هیچ اثرمادی نیست- را در زندگی خود ببینیم.اما دیدن این نتایج نیز آمادگی خاص خود را می‌طلبد. اینکه از کلیه وابستگی‌ها و تعلقات دروغین و بی‌مایه خود را پاک سازیم و به قول سهراب سپهری، چشم‌هایمان را بشوئیم تا بتوانیم نظاره گر اتفاق‌های جدید پرشور، پرهیجان و بالنده درزندگی باشیم.درواقع ما باید "خودمان" را پیدا کنیم و به آن عشق بورزیم و به زایش نیرویی دست یابیم که چیزی برای بخشیدن به دیگران داشته باشیم. چرا که به واقع،بخشش نیز توشه و توانی می‌خواهد. عشق روحتان را پاک میکند و صیقل میدهد ارد بزرگ در این رابطه میگوید :عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . وقتی توانستید انرژی‌های منفی اطراف خود را که همچون ابری برآسمان زندگی شما سایه افکنده، ببینید؛ جا نزدید ، ایستادید و خودتان را پذیرفتید؛ قطعا جواب خواهید گرفت. چراکه خودتان بهتراز هرکسی می‌دانید؛ بهرحال این تجربه را درمواردی داشته‌اید<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/65" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این قدرت درواقع، نیرویی را در شما برمی‌انگیزد که می‌تواند به عنوان بزرگترین قدرت وجودی شما عمل کند. به گونه‌ای که وقتی آن را بکارمی‌گیرید، همه آشفتگی‌ها و همه منفی‌دیدن‌ها را ازمیان می‌برد. و آنچنان پایدار و تمام‌نشدنی است که هیچ نوع منفی‌گرایی و فرد‌گرایی، قدرت نمود و ظهورنمی‌یابد.به عبارتی، هرموقعیت و اتفاق منفی درزندگی شما، دربرابر این قدرت نامحدود و سرشار از زیبایی، مهرو محبت و انسانیتی بسیارعمیق و غنی، امکان ایستادگی ندارد و به سادگی ازبین می‌رود و کمرنگ می‌شود.نکته اینجاست که خاصیت این نیرو همچون معنا و ذات وجودی‌اش، این است که هرچه بیشتر بکارگرفته می‌شود؛ قدرتمند‌تر و اصیل‌تر می‌شود.این قدرت، همان نیروی عشق است که وقتی فوران می‌کند شکوفه‌های زیبای آن به پهنایی غیرقابل تصور، زمان ومکان را درمی‌نوردد و به زندگی با همه سختی‌ها، مرارت‌ها، نامردمی‌ها، منفعت‌جویی‌ها و خودگرایی‌ها معنا و لطافت انسانی می‌بخشد.به قول ارد بزرگ : عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند . پس تردید نکنیم و این نیرو را درخود کشف کنیم و آن را آگاهانه با تمرین‌های مختلف بارور سازیم. از هرفرصتی استفاده کنیم و با جاری کردن آن در درون و خارج از خودمان، آثار گرانبهایش- که قابل مقایسه با هیچ اثرمادی نیست- را در زندگی خود ببینیم.اما دیدن این نتایج نیز آمادگی خاص خود را می‌طلبد. اینکه از کلیه وابستگی‌ها و تعلقات دروغین و بی‌مایه خود را پاک سازیم و به قول سهراب سپهری، چشم‌هایمان را بشوئیم تا بتوانیم نظاره گر اتفاق‌های جدید پرشور، پرهیجان و بالنده درزندگی باشیم.درواقع ما باید "خودمان" را پیدا کنیم و به آن عشق بورزیم و به زایش نیرویی دست یابیم که چیزی برای بخشیدن به دیگران داشته باشیم. چرا که به واقع،بخشش نیز توشه و توانی می‌خواهد. عشق روحتان را پاک میکند و صیقل میدهد ارد بزرگ در این رابطه میگوید :عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . وقتی توانستید انرژی‌های منفی اطراف خود را که همچون ابری برآسمان زندگی شما سایه افکنده، ببینید؛ جا نزدید ، ایستادید و خودتان را پذیرفتید؛ قطعا جواب خواهید گرفت. چراکه خودتان بهتراز هرکسی می‌دانید؛ بهرحال این تجربه را درمواردی داشته‌اید<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/65" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تیغ زبان]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12883</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 01:29:30 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12883</guid>
			<description><![CDATA[در پس پرده بسی راز نهان میبینمیک جهان عشق،در این کنج جهان میبینمقصه ای را که نگنجد به بیان میشنومحالتی را که نیاید به گمان میبینمهستی از بسکه درامیخته با رنگ و فسوندامن الوده گنه،پیر و جوان میبینمدیده گر باز کنم در دل صحرای وجودتوده ای خاک و جهان خفته در ان میبینمهیچ در هیچ و شتابست بدنبال شتابانچه در ائینه گشت زمان میبینمهر که در عالم خود گم شده یاری داردعجبی نیست که عالم نگران میبینمانچه باقیست همان قصه عشق است و جنونغیر از این هر چه بود اب روان میبینمبرلبم مهر سکوت است چه پرسی از عشقفتنه عالمی از تیغ زبان میبینماولین شرط در این مرحله تسلیم و رضاستحق همانست و همین به که همان میبینم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/66" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در پس پرده بسی راز نهان میبینمیک جهان عشق،در این کنج جهان میبینمقصه ای را که نگنجد به بیان میشنومحالتی را که نیاید به گمان میبینمهستی از بسکه درامیخته با رنگ و فسوندامن الوده گنه،پیر و جوان میبینمدیده گر باز کنم در دل صحرای وجودتوده ای خاک و جهان خفته در ان میبینمهیچ در هیچ و شتابست بدنبال شتابانچه در ائینه گشت زمان میبینمهر که در عالم خود گم شده یاری داردعجبی نیست که عالم نگران میبینمانچه باقیست همان قصه عشق است و جنونغیر از این هر چه بود اب روان میبینمبرلبم مهر سکوت است چه پرسی از عشقفتنه عالمی از تیغ زبان میبینماولین شرط در این مرحله تسلیم و رضاستحق همانست و همین به که همان میبینم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/66" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حقیقت وجود]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12882</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 01:29:30 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12882</guid>
			<description><![CDATA[هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. جبران خلیل جبران<br />
&amp;nbsp;<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/67" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. جبران خلیل جبران<br />
&amp;nbsp;<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/67" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عشق یعنی...]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12881</link>
			<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 01:29:30 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12881</guid>
			<description><![CDATA[عشق یعنی انتظاروانتظارعشق یعنی هر چه بینی عکس یار<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/68" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[عشق یعنی انتظاروانتظارعشق یعنی هر چه بینی عکس یار<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/68" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راز زندگی]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12879</link>
			<pubDate>Fri, 05 Feb 2010 14:15:27 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12879</guid>
			<description><![CDATA[غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/52" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/52" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[من مرد تنهای شبم]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12878</link>
			<pubDate>Fri, 05 Feb 2010 03:19:06 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12878</guid>
			<description><![CDATA[من مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبمتنها و غمگین رفته امدل از همه گسسته امتنهای تنها، غمگین و رسواتنها و بی فردا منم***تنهای تنها، غمگین و رسواتنها و بی فردا منممن مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبم***من مرد تنهای شبمصد قصه مانده بر لبماز شهر تو من رفته امکوله بارم را بسته امبی فکر فردا با خود و تنهاعابر این شبها منم***بی فکر فردا با خود و تنهاعابر این شبها منممن مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/63" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبمتنها و غمگین رفته امدل از همه گسسته امتنهای تنها، غمگین و رسواتنها و بی فردا منم***تنهای تنها، غمگین و رسواتنها و بی فردا منممن مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبم***من مرد تنهای شبمصد قصه مانده بر لبماز شهر تو من رفته امکوله بارم را بسته امبی فکر فردا با خود و تنهاعابر این شبها منم***بی فکر فردا با خود و تنهاعابر این شبها منممن مرد تنهای شبممهر خاموشی بر لبم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/63" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[غزل دلتنگی]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12877</link>
			<pubDate>Fri, 05 Feb 2010 01:18:24 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12877</guid>
			<description><![CDATA[هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورماندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویشتو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو بیالایم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/57" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورماندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویشتو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو بیالایم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/57" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آخرین کشتی های که به جنوب می روند]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12876</link>
			<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 19:15:52 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12876</guid>
			<description><![CDATA[چشمانتآخرین کشتی های که به جنوب می روندایا جایی برای مسافری هست؟من از پرسه زدن در ایستگاههای جنون خسته امچشمانتآخرین فرصت برای کسی به فرار می اندیشدو من در اندیشه فرارمچشمانتآخرین گنجشک های جنوبندآخرین بازمانده ستاره های تابستانسبزه های دریاییکشتزارهای تنباکواشک بابونه هاچشمانتآخرین تظاهرات مردمیو آخرین بازمانده میراث عشقکتابهای عاشقانهو دستانتآخرین طاقه های حریرکه بر آنها زیباترین نام های خود را نوشته امعشق می سوزاندمچون سوزش توتیاو ذوب نمی شومو شعر با خنجرش طعنه می زندماما توبه نمی کنمدوستت دارم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/51" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چشمانتآخرین کشتی های که به جنوب می روندایا جایی برای مسافری هست؟من از پرسه زدن در ایستگاههای جنون خسته امچشمانتآخرین فرصت برای کسی به فرار می اندیشدو من در اندیشه فرارمچشمانتآخرین گنجشک های جنوبندآخرین بازمانده ستاره های تابستانسبزه های دریاییکشتزارهای تنباکواشک بابونه هاچشمانتآخرین تظاهرات مردمیو آخرین بازمانده میراث عشقکتابهای عاشقانهو دستانتآخرین طاقه های حریرکه بر آنها زیباترین نام های خود را نوشته امعشق می سوزاندمچون سوزش توتیاو ذوب نمی شومو شعر با خنجرش طعنه می زندماما توبه نمی کنمدوستت دارم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/51" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[صدای پای اب...]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12875</link>
			<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 17:15:52 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12875</guid>
			<description><![CDATA[هر کجا هستم ، باشم،آسمان مال من است.پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.چه اهمیت داردگاه اگر می رویندقارچهای غربت؟من نمی دانمکه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.واژه ها را باید شست .واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.چترها را باید بست.زیر باران باید رفت.فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.دوست را، زیر باران باید دید.عشق را، زیر باران باید جست.زیر باران باید با زن خوابید.زیر باران باید بازی کرد.زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشتزندگی تر شدن پی در پی ،زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.رخت ها را بکنیم:آب در یک قدمی است.روشنی را بچشیم.شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.روی قانون چمن پا نگذاریم.در موستان گره ذایقه را باز کنیم.و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.و نگوییم که شب چیز بدی است.و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/46" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هر کجا هستم ، باشم،آسمان مال من است.پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.چه اهمیت داردگاه اگر می رویندقارچهای غربت؟من نمی دانمکه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.واژه ها را باید شست .واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.چترها را باید بست.زیر باران باید رفت.فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.دوست را، زیر باران باید دید.عشق را، زیر باران باید جست.زیر باران باید با زن خوابید.زیر باران باید بازی کرد.زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشتزندگی تر شدن پی در پی ،زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.رخت ها را بکنیم:آب در یک قدمی است.روشنی را بچشیم.شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.روی قانون چمن پا نگذاریم.در موستان گره ذایقه را باز کنیم.و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.و نگوییم که شب چیز بدی است.و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/46" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تو انقدر...]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12874</link>
			<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 14:15:52 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12874</guid>
			<description><![CDATA[تو انقدر به من نزدیکی که دوری ات را هرگز تجسم نمی کنم.<br />
تو انقدر با من اشنایی که در کنارت احساس غربت و تنهایی نمی کنم.<br />
تو اغازی هستی که پایانش را تصور نمی کنم.<br />
بهترین وجود زندگی ام تو را فراموش نمی کنم.<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/45" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[تو انقدر به من نزدیکی که دوری ات را هرگز تجسم نمی کنم.<br />
تو انقدر با من اشنایی که در کنارت احساس غربت و تنهایی نمی کنم.<br />
تو اغازی هستی که پایانش را تصور نمی کنم.<br />
بهترین وجود زندگی ام تو را فراموش نمی کنم.<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/45" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[به یاد دیاری که ٬ در تمامی لحظه ها ٬ یکایک یافته هایمان ٬ نام پاکش را فریاد میزنند]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12867</link>
			<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 03:55:23 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12867</guid>
			<description><![CDATA[به یاد دیاری که ٬ در تمامی لحظه ها ٬&amp;nbsp;یکایک یافته هایمان ٬&amp;nbsp;نام پاکش را فریاد میزنند<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و به یاد&amp;nbsp; هم دیارانی که هر جا که باشند ٬ یادشان در دل ماست<br />
&amp;nbsp;<br />
برخیز شتر بانان&amp;nbsp;٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کز&amp;nbsp;چرخ عیا&amp;nbsp;ن گشت ٬&amp;nbsp;همی رایت کاوه<br />
از شاخه شجر برخاست&amp;nbsp;&amp;nbsp;٬&amp;nbsp;آوای چکاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بس طولِ سفر ٬ حسرت من گشت علاوه<br />
پرضربه شتابندد ٬&amp;nbsp;از رود سماوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; در دیده ی من بنگر دریاچه ی ساوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم<br />
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم<br />
در چین و خُتن ولوله از هیبت ما بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود<br />
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر نافه و اشگیلیِ ِ&amp;nbsp;در &amp;nbsp;طاعت ما بود<br />
برخیز شتر بانان ٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کز چرخ عیان گشت ٬ همی رایت کاوه<br />
امروز ٬ گرفتار غم و محنت و رنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;درداغ&amp;nbsp;فرح&amp;nbsp;باخته اندر شش و پنجیم<br />
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم<br />
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;ماییم که در سوگ و ترب قافیه سنجیم<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جغدیم به ویرانه&amp;nbsp; ٬&amp;nbsp;هزاریم به گلزار&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
افسوس که این مزرعه را آب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دهقان مصیبت زده را خواب گرفته&amp;nbsp;<br />
خون دل ما رنگ می&amp;nbsp;ِ ناب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز سوزش&amp;nbsp;تب پیکرِ ِ من تاب گرفته<br />
رخساره هنر گونه ی مهتاب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چشمان خرد پرده زِ خونآب گرفته<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حروَت شده بی مایه و صحت شده بیمار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
ابری شده&amp;nbsp;بالا و گرفته است فضا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز دود و شرر تیره نمود است هوا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
آتش زده سکانِ ِ زمین&amp;nbsp;را و سما را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیاه را<br />
ای واسطه ی رحمت ٬ حق بهر خدا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زین خاک بگردان ره طوفان&amp;nbsp;ِ بلا را<br />
بشکافتگان سینه ی این ابر شرر بار<br />
برخیز شتر بانان ٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp; کز چرخ عیان گشت ٬ همی رایت کاوه<br />
همی رایت کاوه<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/62" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به یاد دیاری که ٬ در تمامی لحظه ها ٬&amp;nbsp;یکایک یافته هایمان ٬&amp;nbsp;نام پاکش را فریاد میزنند<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و به یاد&amp;nbsp; هم دیارانی که هر جا که باشند ٬ یادشان در دل ماست<br />
&amp;nbsp;<br />
برخیز شتر بانان&amp;nbsp;٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کز&amp;nbsp;چرخ عیا&amp;nbsp;ن گشت ٬&amp;nbsp;همی رایت کاوه<br />
از شاخه شجر برخاست&amp;nbsp;&amp;nbsp;٬&amp;nbsp;آوای چکاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بس طولِ سفر ٬ حسرت من گشت علاوه<br />
پرضربه شتابندد ٬&amp;nbsp;از رود سماوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; در دیده ی من بنگر دریاچه ی ساوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم<br />
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم<br />
در چین و خُتن ولوله از هیبت ما بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود<br />
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر نافه و اشگیلیِ ِ&amp;nbsp;در &amp;nbsp;طاعت ما بود<br />
برخیز شتر بانان ٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کز چرخ عیان گشت ٬ همی رایت کاوه<br />
امروز ٬ گرفتار غم و محنت و رنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;درداغ&amp;nbsp;فرح&amp;nbsp;باخته اندر شش و پنجیم<br />
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم<br />
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;ماییم که در سوگ و ترب قافیه سنجیم<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جغدیم به ویرانه&amp;nbsp; ٬&amp;nbsp;هزاریم به گلزار&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
افسوس که این مزرعه را آب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دهقان مصیبت زده را خواب گرفته&amp;nbsp;<br />
خون دل ما رنگ می&amp;nbsp;ِ ناب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز سوزش&amp;nbsp;تب پیکرِ ِ من تاب گرفته<br />
رخساره هنر گونه ی مهتاب گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چشمان خرد پرده زِ خونآب گرفته<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حروَت شده بی مایه و صحت شده بیمار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
ابری شده&amp;nbsp;بالا و گرفته است فضا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز دود و شرر تیره نمود است هوا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
آتش زده سکانِ ِ زمین&amp;nbsp;را و سما را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیاه را<br />
ای واسطه ی رحمت ٬ حق بهر خدا را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زین خاک بگردان ره طوفان&amp;nbsp;ِ بلا را<br />
بشکافتگان سینه ی این ابر شرر بار<br />
برخیز شتر بانان ٬ بربند کجاوه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;<br />
&amp;nbsp; کز چرخ عیان گشت ٬ همی رایت کاوه<br />
همی رایت کاوه<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/62" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نقاش عاشق]]></title>
			<link>http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12868</link>
			<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 03:55:23 +0330</pubDate>
			<dc:creator>peyman king</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://www.persiclub.com/showthread.php?tid=12868</guid>
			<description><![CDATA[به بال تو ابرها پر کشیدمبه شوق تو بر آسمان ها پر کشیدم به یاد تو بودم به اشکم نشاندی به کشتی نشستم به دریا رسیدم به بویی که در عطر گل ها نهانی به گلزار رفتم به جنگل خزیدم نه مدهوش گل عاشق باغبان است من این داستان را ز بلبل شنیدم به چشم غزالان مگر در تو بینم به شوق تماشا به صحرا دویدمبه دنبال خوبان به عشق تو رفتم که جان دادم و ناز خوبان خریدم چو نقاش عاشق که گریان نشیند خیال تو بر پرده ی جان کشیدم تو را ای نهان مانده ی آشکارا نه گویم که دیدم نه گویم ندیدم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/61" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به بال تو ابرها پر کشیدمبه شوق تو بر آسمان ها پر کشیدم به یاد تو بودم به اشکم نشاندی به کشتی نشستم به دریا رسیدم به بویی که در عطر گل ها نهانی به گلزار رفتم به جنگل خزیدم نه مدهوش گل عاشق باغبان است من این داستان را ز بلبل شنیدم به چشم غزالان مگر در تو بینم به شوق تماشا به صحرا دویدمبه دنبال خوبان به عشق تو رفتم که جان دادم و ناز خوبان خریدم چو نقاش عاشق که گریان نشیند خیال تو بر پرده ی جان کشیدم تو را ای نهان مانده ی آشکارا نه گویم که دیدم نه گویم ندیدم<br />
<br />
 <a href="http://psezar.mihanblog.com/post/61" target="_blank">برای مشاهده متن اصلی این مطلب، اینجا کلیک کنید.</a>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>